شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸ - ۱۶:۰۶

به مناسبت روز ۱۶ آذر؛

«سه قطره خون» بر چهره دانشگاه ما

16 آذر

هدف از نام‌گذاری روز دانشجو گرامی‌داشت یاد وخاطره‌ دانشجویان شهید احمد قندچی، مصطفی بزرگ‌نیا و آذر شریعت‌رضوی است. این سه ستاره درخشان روز ۱۶ آذر سال ۳۲ که حدود چهارماه پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد در دفاع از دولت ملی دکتر مصدق و اعتراض به سفر ریچارد نیکسون معاون رئیس جمهوری وقت آمریکا، در کریدور دانشکده فنی دانشگاه تهران به ضرب گلوله نظامیان شاه جان باختند و جاودانه شدند. از آن تاریخ ۶۶ سال گذشته است اما این واقعه از حافظه تاریخی ما پا نمی‌شود

به گزارش مفدا، خبر واقعه ۱۶ آذر به سرعت در تمام تهران پخش شد. در روز ۱۷ آذر تمام دانشگاه‌‏های تهران و اغلب شهرستان‏‌ها در اعتصاب کامل به سر بردند؛ حتی بسیاری از دبیرستان‏‌ها هم با تعطیل کردن مدرسه خود هم دوش دانشگاهیان در تظاهرات علیه فجایع ۱۶ آذر و سفر نیکسون به تهران شرکت کردند.

برای کم رنگ کردن واقعه ۱۶ آذر، جنایت کاران شروع به سفسطه کردند. در مقابل خبرنگاران گفتند که: «دانشجویان برای گرفتن تفنگ سربازان حمله کردند و سربازان نیز اجباراً تیرهایی به هوا شلیک نمودند و تصادفا سه نفر کشته شد.» در همان روزها یکی از مطبوعات نوشت: «اگر تیرها هوایی شلیک شده، پس دانشجویان پر درآورده و خود را به گلوله زدند!»

رژیم برای این که واقعه ۱۶ آذر زودتر از یادها برود از برپایی مراسم یادبود شهدا جلوگیری کرد.

برادر شهید شریعت رضوی می‏‌گوید: «بعد از شهادت این سه تن به ما اجازه برگزار کردن شب سوم در خانه‌هایمان را هم ندادند؛ ولی در مراسم چهلم به خاطر پافشاری زیادی که کردیم فقط ۳۰۰ کارت که مهر حکومت نظامی روی آن خورده بود به من دادند. هرکس می‌‏خواست به طرف امام زاده عبدالله برود کارتش را کنترل می‏‌کردند.»

برادر شهید بزرگ‌نیا نیز می‏‌گوید:«از طریق علم، شاه به پدرم تسلیت گفت و پیغام داد ۲۰۰ هزار تومان خون بها بدهند که جواب رد دادیم؛ بعد می‏‌خواستیم مجلس ختم و شب هفت بگیریم، مخالفت کردند. تا این که خودم پیش سرتیپ بختیار فرماندار نظامی رفتم و متعهد شدم اگر اتفاقی افتاد خودم مسؤول باشم.»

درست روز بعد از واقعه ۱۶ آذر، نیکسون به ایران آمد و در همان دانشگاه، درهمان دانشگاهی که هنوز به خون دانشجویان بی‌گناه رنگین بود دکترای افتخاری حقوق دریافت کرد. صبح ورود نیکسون یکی از روزنامه‌‏ها در سر مقاله خود تحت عنوان «سه قطره خون» نامه سرگشاده‏ای به نیکسون نوشت. در این نامه سرگشاده ابتدا به سنت قدیم ما ایرانی‌‏ها اشاره شده بود که «هرگاه دوستی از سفر می‏‌آید یا کسی از زیارت بازمی‌گردد و یا شخصیتی بزرگ وارد می‏‌شود ما ایرانیان به فراخور حال در قدم او گاوی و گوسفندی قربانی می‏‌کنیم؛ آنگاه خطاب به نیکسون گفته شده بود که «آقای نیکسون! وجود شما آن قدر گرامی و عزیز بود که در قدوم شما سه نفر از بهترین جوانان این کشور یعنی دانشجویان دانشگاه را قربانی کردند.»

درباره جزئیات روز ۱۶ آذر نقل‌های متفاوتی وجود دارد:

نقل اول مربوط به دکتر علی اکبر سیاسی، رئیس وقت دانشگاه تهران است. وی در کتاب خاطرات خود دلیل شروع التهابات و اعتراضات دانشجویی را «مسخره کردن چند سرباز نظامی در حال گشت زنی توسط چند دانشجو» می‌داند. او در این‌باره در صفحه ۱۸۷ کتاب یک زندگی سیاسی؛ می‌گوید: «دکتر مصدق و بعضی از همکارانش توقیف و زندانی شدند و مأموران انتظامی دولت مقتدر! سپهبد زاهدی همه جا به چشم می‌خوردند.از آن جمله، چند از مأموران گاه و بی‌گاه در خیابان‌های دانشگاه در حرکت بودند. روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲، هنگامی که آن‌ها از جلوی دانشکده فنی می‌گذشتند، چند دانشجو آن‌ها را مسخره می‌کنند و گویا کلمات زننده‌ای هم بر زبان می‌رانند و به سرعت وارد سرسرای دانشکده می‌شوند. سربازان آن‌ها را دنبال می‌کنند. در این هنگام زنگ دانشکده به صدا در می‌آید و دانشجویان از کلاس‌ها بیرون ریخته  در سرسرای دانشکده با سربازان روبه‌رو و با آن‌ها گلاویز می‌شوند. تیراندازی مفصلی صورت می‌گیرد و تیر به سه دانشجو اصابت می‌کند و آن‌ها را از پای درمی‌آورد.»

اما نقل دوم مربوط می‌شود به دکتر چمران که آن موقع دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران بوده است. مرحوم شهید چمران دلیل آغاز التهابات را «به خاطر انتقام از دانشجویان و به بهانه تظاهرات علیه تجدید رابطه با انگلستان و برای جلوگیری از تظاهرات در مقابل نیکسون جنایت بزرگ هیات حاکمه ایران» می‌دانست. وی درباره جزئیات اتفاقا آن روز می‌گوید:« صبح شانزدهم آذر هنگام ورود به دانشگاه،دانشجویان متوجه تجهیزات فوق‌العاده سربازان و اوضاع غیرعادی اطراف دانشگاه شده وقوع حادثه‌ای را پیش بینی می‌کردند...عده‌ای از سربازان، دانشکده فنی را به کلی محاصره کرده بودند تا کسی از میدان نگریزد. اکثر دانشجویان به ناچار پا به فرار گذاردند تا از درهای جنوبی و غربی دانشکده خارج شوند. در این میان بغض یکی از دانشجویان ترکید. او که مرگ را به چشم می‌دید و خود را کشته می‌دانست دیگر نتوانست این همه فشار درونی را تحمل کند و آتش از سینه پرسوز و گدازش به شکل شعارهای کوتاه بیرون ریخت:«دست نظامیان از دانشگاه کوتاه». هنوز صدای او خاموش نشده بود که رگبار گلوله باریدن گرفت و چون دانشجویان فرصت فرار نداشتند، به کلی غافلگیر شدند و در همان لحظه اول عده زیادی هدف گلوله قرار گرفتند. لحظات موحشی بود. دانشجویان یکی پس از دیگری به زمین می‌افتادند به خصوص که بین محوطه مرکزی دانشکده فنی و قسمت‌های جنوبی سه پله وجود داشت و هنگام عقب نشینی عده زیادی از دانشجویان روی این پله‏ها افتاده نتوانستند خود را نجات دهند.

اجساد خون‌آلود شهیدان و آن همه ناله‏‌های پرشورشان نه تنها در دل سنگ این جلادان اثری نکرد بلکه با مسرت و پیروزی به دستگیری باقیمانده دانشجویان پرداختند. هر که را یافتند گرفتند و آنگاه آن‌ها را با قنداق تفنگ زدند با دست‌های بالا به صف و روانه زندان کردند و خبر پیروزی خود را برای یزید زمان بردند تا انعام و پاداش خود را دریافت دارند. در این واقعه مستخدمان و کارگران دانشکده فنی بی‌اندازه به دانشجویان کمک کردند. بدین ترتیب سه نفر از دوستان ما بزرگ‌نیا، قندچی و شریعت رضوی شهید و بیست و هفت نفر دستگیر و عده زیادی مجروح شدند.»

مناسب می‌بینم نوشته‌ای از دکتر علی شریعتی را در سوگ و یاد این سه مدافع راه آزادی نقل کنم. یادآور می‌شوم آذر شریعت رضوی یکی از سه شهید روز ۱۶ آذر برادر همسر دکتر شریعتی بود. شریعتی ۲۳ سال بعد از این رخداد نوشته است:

«اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همان‌جایی که بیست و دو سال پیش، «آذر»مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیکسون» قربانی کردند! این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته‌اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته‌اند، نخواستند - همچون دیگران - کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر که را می‏آید، بیاموزند، هرکه را می‌رود، سفارش کنند. آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» ند. این «سه قطره خون» که بر چهره ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. کاشکی می‏توانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاکستر شده‌ام بپوشانم، تا در این سموم که می‏وزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.